تبليغاتX
یزد شهر عشق

85/09/20

شعر جدید محسن چاوشی

الهي تو بميري من نميرم                 سر قبرت بيام پارتي بگيرم

الهي سرخك و اوريون بگيري         تب مالت و بلاي جون بگيري

الهي از سرت تا پات فلج شه           كمرت بشكنه دستات سقط شه

الهي حصبه و ام اس بگيري             تو راه بيمارستان بميري

الهي رز يخي باشه تو نباشي            الهي كور بشي چشمات نبينه

بميري گم بشي حقت همينه

الهي شوهر ايدزي بگيري                  بفهمي كه داري از ايدز مي ميري

به در بردي از اين ها جان سالم        الهي درد بي درمون بگيري

نوشته شده توسط امیر در 5:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/19

با عرض پوزش

مطلب ادم چوبی از وبلاگ شبنم خانوم گرفته شده که بنده یادم رفت اسم ایشون رو بزنم.امیدوارم باعث ناراحتی ایشون نشده باشم......

نوشته شده توسط امیر در 1:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/18

دريافت مدال طلا توسط یوسف کرمی

                             

پیروزی افتخار آفرین یوسف کرمی تکواندو کار ایرانی و کسب  مدال طلای المپیک آسیایی دوحه را توسط ایشان تبریک عرض می کنم .

                                       

نوشته شده توسط امیر در 9:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/16

دريافت مدال طلا توسط حسين رضازاده

پیروزی افتخار آفرین حسین رضازاده و کسب اولین مدال طلای المپیک آسیایی دوحه را توسط ایشان تبریک عرض می کنم .

hspace=0

hspace=0

نوشته شده توسط امیر در 2:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/16

تقدیم به تو

زخمی تر ازهمیشه از درد دل سپردن

                    سرخورده بودم از عشق درانتظارمردن

باقامتی شکسته ازکوله بارحسرت

                     درجستجوی مرهم راهی شدم زیارت

رفتم برای گریه رفتم برای فریاد

                  مرهم مراد من بودکعبه تو رو به من داد

باتو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن

                     رفتن به اوج قصه بی بال پر پریدن

کاش می دیدم چیست

نوشته شده توسط امیر در 11:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/15

تنهایی

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدمو گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي
خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام........

نوشته شده توسط امیر در 6:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/15

تکه سنگ

خوش به حالت تکه سنگ

که نداری دله تنگ

حسودیم میشه به تو

یه صدایی و یه رنگ

دله عاشق نداری

پیشه کس جا بذاری

تا با غم بشکننش

از چشمات خون بباری

(خوش به حالت تکه سنگ)

نظر بدین......

نوشته شده توسط امیر در 6:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/15

عشق گنجشکی.......

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                             الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

                                             

نوشته شده توسط امیر در 5:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/15

دل ما

نوشته شده توسط امیر در 5:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/15

......ادم چوبی......

آدمکان چوبی

 

آرزوی انسان شدن دارند

 

تا دروغ گویند

 

بی آنکه

 

دماغشان رسوایشان کند

نوشته شده توسط امیر در 3:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/09/15

ازادی

وقتی در قفس باز شد نمیدانستم چه کنم.

سالی بود که خود را به جرم عشق در این قفس زندانی کرده بودم. میخواستم بال بگشایم ولی جا تنگ بود قفس خونینم میکرد .

اینک در باز است آرام آرام بیرن میروم به اطراف نگاه میکنم

وه!

 چه دنیای زیبایی .

 چقدر احمق بودم که فکر میکردم عشق محدود است.

باید عاشق زندگی بود عاشق همه ! بالهای عشق گسترده است. آنقدر که تمام عالم را در بر میگیرد . اینک آزادم .

 آزاَدِ آزاد

نظر بدین.....

 

نوشته شده توسط امیر در 3:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •